دیروز فقط یک سالن فرو نریخت؛ قلبِ خانهی ما بود که زیر چکمههای بیرحمِ دشمن تیر کشید.چطور دلشان آمد به سقفی شلیک کنند که سالها پناهِ فریادهای شادی و غرور ما بود؟دشمن با این موشکها نه بتن و سیمان، که میخواست «لبخند» و «امید» یک ملت را زیر خاک ببرد. آنها از اتحاد ما، از آن فریادهای یکصدای «ایران» که لرزه بر تنشان میانداخت، واهمه داشتند؛ پس خواستند خاطرههایمان را خاکستر کنند تا دیگر جایی برای رویا بافتن نداشته باشیم.اما نگاه کن... حتی دودِ این ویرانی هم به نام «آزادی» قد کشیده است. اشک میریزیم برای صندلیهایی که حالا زیر آوار نفس نمیکشند، برای خاطراتی که در این سالن جا ماند؛ اما بدانید که ما از نسلِ ققنوسیم. از میان همین خاکسترها، دوباره قد میکشیم و «آزادی» را چنان باشکوه میسازیم که طنینِ پیروزیمان گوش دنیا را کر کند. آزادیِ ما فرو ریختنی نیست؛ آرمان است، در رگهایمان میدود.